یه روز سخت
امروز صبح با مامان بزرگ سه تایی رفتیم بهداشت که واکسن های دو ماهگیت رو بزنیم. موقع آمپول زدن یه کوچولو گریه کردی و من خوشحال از اینکه خدا رو شکر به خیر گذشت برگشتم خونه. بعد از ظهر ساعت ٣:٥٠کلاس داشتم که ساعت ٣ گریه و داد شما شروع شد. شدیدا تب کرده بودی و گریه می کردی طوری که مجبور شدم زنگ بزنم و کلاسمو کنسل کنم. تا یکی دو ساعت پیش یا گریه کردی یا ناله . اما نمیدون بابایی پشت تلفن چی بهت گفت که شروع کردی به خندیدن و بازی کردن تا بالاخره چند دقیقه پیش خوابت برد. ولی در کل روز سختی بود.

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه روز سخت
