مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

مهراد من و بابایی

یه روز سخت

1391/8/22 14:50
نویسنده : مامان و بابا
152 بازدید
اشتراک گذاری

امروز صبح با مامان بزرگ سه تایی رفتیم بهداشت که واکسن های دو ماهگیت رو بزنیم. موقع آمپول زدن یه کوچولو گریه کردی و من خوشحال از اینکه خدا رو شکر به خیر گذشت برگشتم خونه. بعد از ظهر ساعت ٣:٥٠کلاس داشتم که ساعت ٣ گریه و داد شما شروع شد. شدیدا تب کرده بودی و گریه می کردی طوری که مجبور شدم زنگ بزنم و کلاسمو کنسل کنم. تا یکی دو ساعت پیش یا گریه کردی یا ناله . اما نمیدون بابایی پشت تلفن چی بهت گفت که شروع کردی به خندیدن و بازی کردن تا بالاخره چند دقیقه پیش خوابت برد. ولی در کل روز سختی بود.  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

بابا
2 آذر 91 23:54
مهراد نازنینم کاش میدونستی چقدر بابا دوستت داره کاش میدونستی که دنیای بابابی بزرگترین ارزوی من خوشبختی توست خدای بزرگ همیشه مراقب پسرم باش